امیرعلیامیرعلی، تا این لحظه: 16 سال و 4 ماه و 16 روز سن داره

امیر علی هستی مامان و بابا

10/7/92 خونه خاله به بهانه نی نی جدید خاله (جشن سیسمونی خاله)

1392/7/17 11:05
نویسنده : مامان الی
196 بازدید
اشتراک گذاری

عزیزم چهارشنبه ١٠/٧/٩٢ به همراه مامان جون رفتیم مهد ساعت ٧جلوی در مهد بودیم که متاسفانه باز نشده بود .به مدیر زنگ زدیم که خانم گفتند ٧.٣٠باز میشه خلاصه من با مامان جون خداحافظی کردم . رفتم و مامان جون شما رو به مدرسش برد .گویا اونجا خیلی بهت خوش گذشته بود و همراه اونها به بازدید خانواده  شهدای محل رفته بودید و تو حسابی شیرین زبونی کرده بودی وچندتا میوه فصل (نارنگی) به گفته خودت نارنجی خورده بودی. بعد از ظهر هم به همراه مامان جون با مترو راهی خونه خاله شدین که شما میگفتی مامان جون من خسته ام و خوابم میاد و تا مامان جون گفتن پس خونه خاله نمیای زود بلند شدی و اماده شدی نیشخندتو مترو خیلی خوب بودی و مامان جون جایزه برات آدامس خریده . من هم ساعت ٤.٣٠ خودمو رسوندم که متاسفانه هیچ کمکی در چیدمان سیسمونی محمد حسین جونی نکردم ناراحتفقط سریع حاضر شدم و تا ساعت ٧.٣٠اونجا بودیم .خیلی خوش گذشت و کلی وسایل نی نی خوشگلمونو دیدیم  موقع برگشت از مامان جون جدا شدیم و با مترو اومدیم خونه .شما یه کم اذیت کردی بیشتر به خاطر جدا شدن از مامان جون.

پسرم از سفر شمال برات ننوشتم

روز چهارشنبه ٢٦/٦/٩٢ صبح ساعت ٦.٣٠ باباجون اومد دنبالمون و همراه باباجون اینا راهی بابلسر شدیم .البته بماند که من با چه دردسری مرخصی گرفتم (به علت جلسه ای که روز چهارشنبه داشتم)ولی چون دقیقه ٩١ رئیس خودش بهم زنگ زد و اکی داد خیلی بهم چسبید بهد از رئیس چند تا از همکارا هم زنگ زدن و واین خبر مهمو بهم دادن،بعد از ظهر ساعت ٢.٣٠ رسیدیمو بعد از خرید ناهار و صرف اون تو فضای سبز جلوی ویلا رفتیم و یه کم استراحت کردیم و بعد از اون دیگه بازی های شما شروع شد . تو کل سفر شماو دایی عرفان تو باغچه های اطراف ویلا دنبال حلزون جمع کردن بودین. یه خاطره ای که بعد از برگشت به تهران برای همه تعریف میکردی این بود (از زبون خودت):

یه پیرمرده بووووود  تو دریاا به من آب پاشید منم گریه کردم نیشخند

البته بابایی گفت هنگام دوش گرفتن بعد ارز اب تنی دریا این اتفاق تو دوش های لب ساحل افتاده که شما با گریه قهر کردی و فرار کردی و رفتی هرچی ماسه بوده ریختی روی خودت . کلافه

هرروز به همرا ه دای عرفا ن وبابا ب هطرح میرفتید و اونجا کلی ماهی میگرفتید .تو این سفر به شما دوتا بیشتر از همه خوش گذشت و البته به بابای عزیزتر از جانم که به علت فضای بسیار عالی و مذهبی موجود و همچنین وجود مسجد در نزدیکی ویلا خیلی خوش اخلاق و خوش رو بودن. خدایا شکرت که تونستم دل پدر و مادرمو شاد کنمقلب

 

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (0)